تبليغاتX
::. قصه ی عشق .::

قصه ی عشق

: درباره وبلاگ

 


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الکترونیک
 

 

: نوشته های پیشین

 

فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385

 

: پیوندها

 

عاشقانه
دوست دارمها چه کوتاه اند
قلم نگار تا انتها
آبهای سفید
شور عشق
باغ مریم
جهنمت مبارك
يكي را دوست مي دارم
مريم هاي پر پر عاشق
๑۩۞۩๑ .:مرز بهشت:. ๑۩۞۩๑
عــکـس × جـوک × آهــنــگ
يك تكه آرزو
**یه روز از همین روزا روی شب پا میزارم**
تایماز و زندگی
پاكنويس
هم ناله کمکی کن
من و تو
.:: بهترین وب سایت تفریحی ::.

 
 

: طراح قالب

 

بهترین وبلاگ تفریحی
 
 
فراموشی

نمی دونم این روزا کجایی چکار می کنی

نمی دونم به چی داری فکر می کنی ،

شايد به گذشته، شايدم به الان ، يا شايد به بعد از اين

اما، نازنينم اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،

و يا اگر روزگاری دلت رو نامردمانی بی رحمانه شکستند

به ياد بيار ، به ياد بيار من رو

به ياد بيار که دستانم تو انتظار به آغوش کشيدنت باز موندند

هر وقت زير بارون پاييزی رفتی اشکم رو به ياد بيار

هر وقت آبی دريا کنار ساحل رو ديدی دل درياييمو به ياد بيار

هر وقت به کوه رفتی استواريم رو تو عشقت به ياد بيار

هر وقت آبی آسمون رو ديدی به ياد بيار آرزوم رو که

می خواستم زير سقف اين آسمون فقط با تو باشم

گل من ، مثله روزای گذشته منو از خاطر نبر

مهربونم ،جايی تو اون گوشه های ذهنت، منو دفن کن

نه شاعرانه تر اينه که بگم ..مرا به خاک بسپار

اما منو چه به شاعری؟ ! نه!

منی که حرفی جز سکوت ندارم

تنها اينو بدون، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته"

سکوتم رو باور کن . حداقل حالا که نيستم

تو رو خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

و اگر خدا بخواد

بعد از مرگم

تو رو بيشتر دوست خواهم داشت...

 

برای با تو بودن بايد از تو گذشت .

يا

برای با تو بودن بايد از بودن گذشت ...

| +| نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385 توسط مریم 
 
رفت

اون چقدر سـاده ازم برید و رفت                 وانمود کرد که منـو ندید و رفت

همه گفتن اون ازت بی خبـره                   به خـدا گریه هامو شنید و رفت

کم کم حس کردم براش تکراریم               یـه عـروسک جدید خریـد و رفت

اونی که قسم می خورد عاشقمه           جام گذاشت تنها و نا امید ورفت

یادشم نموند یه روز یه عاشقی              سـر بـه دیـوار غمـا کوبیـد و رفت

مثل لبخندی روی لبام شکفت              مثل اشکی از چشام چکید و رفت

قهرمـان سـرنوشت من یه روز                    اومـد و حماسـه آفـریـد و رفت

مثل گل بودم تا پژمردم اونم                     مثل یـه قنـاری پر کشید و رفت

 مثل یـه غـریبه اومـد حـالمو              خیلی سرد وسرسری پرسید و رفت

 خبـرش کردن که دارم می میرم             اومـد و جـون دادنم رو دیـد و رفت

 مثل گنجشکی دلم رو جا گذاشت             زیـر این بـارونـای شـدید و رفت

                         قفس چشماشو وا کرد روی من            یهـو گنجشک دلـم پـرید و رفت

| +| نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385 توسط مریم