نمی دونم این روزا کجایی چکار می کنی
نمی دونم به چی داری فکر می کنی ،
شايد به گذشته، شايدم به الان ، يا شايد به بعد از اين
اما، نازنينم اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،
و يا اگر روزگاری دلت رو نامردمانی بی رحمانه شکستند
به ياد بيار ، به ياد بيار من رو
به ياد بيار که دستانم تو انتظار به آغوش کشيدنت باز موندند
هر وقت زير بارون پاييزی رفتی اشکم رو به ياد بيار
هر وقت آبی دريا کنار ساحل رو ديدی دل درياييمو به ياد بيار
هر وقت به کوه رفتی استواريم رو تو عشقت به ياد بيار
هر وقت آبی آسمون رو ديدی به ياد بيار آرزوم رو که
می خواستم زير سقف اين آسمون فقط با تو باشم
گل من ، مثله روزای گذشته منو از خاطر نبر
مهربونم ،جايی تو اون گوشه های ذهنت، منو دفن کن
نه شاعرانه تر اينه که بگم ..مرا به خاک بسپار
اما منو چه به شاعری؟ ! نه!
منی که حرفی جز سکوت ندارم
تنها اينو بدون، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته"
سکوتم رو باور کن . حداقل حالا که نيستم
تو رو خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
و اگر خدا بخواد
بعد از مرگم
تو رو بيشتر دوست خواهم داشت...
برای با تو بودن بايد از تو گذشت .
يا
برای با تو بودن بايد از بودن گذشت ...